|
گریه در کنار دوست
بقچه ها را یکی یکی
باز می کنم
نارنج ها را در یک سو
که لبخندی میشود بر لبانم
و مشکی ها را
در سویی دیگر
که می شوند
و می بارند بر صورتم
و چنین است که :
می نشینم کنار شعر
وی می گریم عصر ها را
با هق هقی
و شعر
دستی می کشد بر سرم
با روح بلندش
تهران 31 / 6 / 86
|