|
عصاره ی همه ی
آوازهای در گلو مانده
شتاب نکن
عصاره ی آوازهای در گلو مانده ام ،
دهان که باز کند
چهچهی می شود
که میله های قفس را می شکند
و بال های پرنده ای می شود
که به هم می ساید
و جرقه هایش
خرمن هستی را شعله ور می کند
شتاب نکن
عصاره ی آوازهای در گلو مانده ام ،
دهان که باز کند
قطره ای می شود
به پهنای اقیانوس
و ابری غلیظ
که همه ی ستاره ها و ماه را
می پوشاند
شتاب نکن
تهران 21 / 9 / 86
|